زمزمه های قلم

نوشته شده در موضوع خرید اینترنتی در 05 ژانویه 2016

جلسه پنجم                     ادامه عناصر داستان کوتاه

4-لحن(tone):

معنای لحن در ادبیات داستانی معاصر تقریبأ همان معنایی است که برای گفتار عادی بکار می رود،یعنی حالت،نوع و طرز بیان واژه ها و جمله ها، چه از سوی شخصیت و چه از جانب راوی.

لحن با زبان و سبک متفاوت است. لحن محصول آگاهانه ی نویسنده از رخدادها و موضوع داستان و ترکیب لحن با زبان و سبک متفاوت است. لحن را با صفاتی مانندکنایه،تمسخر،سؤال و تردید، انتقاد و یا… ادا کرد. لحن آهنگ احساسات گوینده است و تابع شخصیت و نیت اوست. شخصیتها زبان خود را دارند و از این طریق خود را به خواننده می شناسانند و با خواننده رابطه برقرار می کنند. این قاعده شامل حال راوی ها هم می شود. شخصیت و هم راوی می تواند مؤدبانه حرف بزند یا چاله میدانی یا ترکیب جدی و شوخی و یا خصمانه.

 در داستانهای رئالیسم جادویی لحن نقش بسیار مهمی دارد. لحن باید به گونه ای عنصر«اغراق و غلو» را در متن بنشاند که پدیده های فراحسی و فراواقعی رئالیسم جادویی به سادگی اتفاق بیفتد، بی آنکه خواننده نسبت به وقوع آنها دچار شک و تردید شود. چنین لحنی ، چنین تنیدگی سر راستی باید چنان باشدکه  سه خصلت«جذابیت داستان»،«متقاعدکردن خواننده» و «اغفال کردن خواننده» به خودی خود فراهم آید.

5- ضربآهنگ(Rhythm):ضربآهنگ یا وزن، میزان تندی و کندی کلام است. ضربآهنگ، همان لحن یا آهنگ نیست. ضربآهنگ سرعت لحن است. مثلأ در شرایط هیجانی و بغرنج، ضزبآهنگ کلام تند است و در نثرآرام و عاطفی ،کند.

6-فضا و جو(Atmosphere):فضای ذهنی و حال وهوای کلی و روح حاکم بر داستان است یا چیزی که حاصل کار نویسنده است و در خواننده ایجاد می شود و موجب می شود تا او حال و هوای اثر را درک و حس کند.

لحن: محصول آگاهانه ی نویسنده از رخدادها و موضوع داستان است.

جو:آن چیزی است که از مجموع و ترکیب رویدادها، لحن،کنش شخصیتها و صحنه بر ذهن خواننده سایه می افکند. مانند فضا و جوی که تنهایی پرهیاهو اثر بهومیل هرابال یا ابشالم از فاکنر نمونه های موفقی از فضاهای القاشده از سوی نویسنده در خواننده است. در کتاب هرابال یک هجو چندش آور،شوخی تلخ،طعنه و کنایه ی دل چرکین کننده، تحقیر،لاف و گزاف با آشفتگی روحی در می آمیزد تا نویسنده به مدد آن بتواند فضا و جو مورد نظرش را پدید آورد.

7- شخصیت(character):

گرچه در رمان نو و داستانهای پست مدرنیستی شخصیت نقش محوری و حتی جایگاه معمولی خود را از دست داده است، اما هنوز بیشتر نظریه پردازان ادبی، بر این اعتقاد دارند که شخصیت،اساسی ترین رکن یک داستان است.

شخصیتها بار اصلی را بر دوش می کشند. با کنش ها، دیالوگ ها و تک گویی های آنهاست که هم خودشان ساخته می شوند و هم روایت پیش می رود  ورخدادی متناسب با داستان شکل میگیرد.

تعریف شخصیت(شخصیت چیست؟)

 

اهمیت شخصیت در داستان از هر عنصر دیگری بیشتر است؛ زیرا این شخصیت است که داستان را جلو می برد. حوادث نیز به تبع حرکت و کنش های او در داستان رخ می دهند. هر قدر شخصیت پیچیده تر باشد داستان نیز پیچیده تر می شود و هر قدر شخصیت ساده تر و منفعل تر باشد، داستان بیشتر به سطح می آید. (مصطفی مستور)

شخصیت ها؛ اشخاص ساخته شده (مخلوقی) هستند که در داستان، نمایشنامه و… ظاهر می شوند. کیفیت روانی و اخلاقی آن ها نیز در عمل و آن چه می گویند و می کنند وجود دارد. (عناصر داستان، جمال میرصادقی)  بازیگر داستان را شخصیت می گویند. (عناصر داستان، جمال میرصادقی)

عامل شخصیت، محوری است که تمامیت قصه بر مدار آن می چرخد. کلیه ی عوامل دیگر، عینیت، کمال، معنا و مفهوم و حتی علت وجودی خود را از شخصیت کسب می کنند. (قصه نویسی، رضا براهنی)

شخصیت ها با هم در تعامل و مقابله هستند. این امر ایجاد کشمکش می کند. کشکمش نیز بن مایه ی پیرنگ است. پیرنگ نیز شالوده ی داستان را رقم می زند.(عناصر داستان، جمال میرصادقی)

شخصیت، اساس و پایه ی هر داستانی است. بدون شخصیت، هیچ داستانی شکل نمی گیرد و کمتر حادثه ای به وجود می آید و در صورت به وجود آمدن هم هیچ تاثیر عاطفی روی خواننده نخواهد گذاشت. (پلی به سوی داستان نویسی، داریوش عابدی)

هنری جیمز نیز تعریف قابل توجهی از شخصیت ارائه می دهد:«شخصیت چیست؟ مگر شرح وقایع. واقعه چیست؟ مگر نمایش شخصیت!» (مبانى داستان كوتاه، مصطفى مستور)

شخصیت در یک اثر روایی یا نمایشی فردی است دارای ویژگی های اخلاقی و ذاتی که این ویژگی ها از طریق آن چه انجام می دهد(رفتار) و آن چه می گوید(گفتار) نمود می یابد. زمینه ی چنین رفتار یا گفتاری، انگیزه های شخصیت را بازتاب می دهد. (مبانى داستان كوتاه، مصطفى مستور)

آفرینش شخصیت شاید هیجان انگیزترین وجه داستانی نویسی باشد. نویسنده با خلق یک شخصیت گویی به آفرینش انسانی دست می یازد که می تواند مختارانه در ماجرای داستان حضور پیدا کند و تاثیر گذار باشد. در واقع همین نکته است که نویسنده را صفتی خداگونه می دهد و او را دچار تجربه ای غریب اما لذت بخش می سازد.(مبانى داستان كوتاه، مصطفى مستور)

منظور از شخصیت، لزوما شخصیتی انسانی نیست. داستان ها می توانند از درخت، حیوان و یا یک شیء به عنوان شخصیت داستانی بهره مند شوند و تنها الزام در این خصوص، تفویض وجوه انسانی به آن ها است. (مبانى داستان كوتاه، مصطفى مستور)

شخصیت ها افرادی هستند که در یک اثر نمایشی یا روایی عرضه می شوند و خواننده براساس ویژگی های اخلاقی و عاطفی که در گفتار و رفتار آن ها می بیند، به تحلیل آن ها می پردازد.

شخصیت عبارت است از مجموعه ی غرایز و تمایلات و صفات و عادات فردی، یعنی مجموعه ی کیفیات مادی و معنوی و اخلاقی که فرایند عمل مشترک طبیعت اساسی و اختصاصات موروثی و طبیعت اکتسابی است و در رفتار و گفتار و افکار فرد جلوه می کنند و وی را از دیگر افراد متمایز می سازند.

شخصت داستانی، مجموعه و آمیزه ای از احتمال های کرداری است که در هر موقعیت، بخشی از این احتمال ها امکان وقوع می یابند.

شخصیت در یک کفه ی ترازوی داستان و طرح در کفه ی دیگر آن قرار دارد؛ یعنی خمیرمایه ی هر دو یکی است. هر چه ادبیات از داستان های تفریحی فاصله بگیرد و به داستان های تحلیلی نزدیک تر شود، کفه ی شخصیت سنگین تر می شود. (تاملی دیگر در باب داستان)

ما در مبحث شخصیت با دو مقوله روبرو هستیم. یکی خلق شخصیت و دیگری پردازش شخصیت. خلق شخصیت، ساده تر و البته هیجان انگیزتر است ولی در مقابل پرداخت شخصیت کاری دشوار و ظریف است که هرنویسنده ای به خوبی از پس آن برنمی آید.(م)

در ادامه، ابتدا به مبحث خلق شخصیت و سپس به گونه های پرداخت آن می پردازیم.

 

خلق شخصیت

نویسنده در خلق شخصیت ممکن است از یک، دو و یا هر سه حالت زیر سود بجوید:

1- شخصیت را بر اساس یکی از شخصیت های موجود در جامعه بسازد. یعنی در خلق شخصیت مورد نظر خود از شخصی که وجود خارجی دارد و او را می شناسد الگوبرداری کند.

2- پی شخصیت را بر اساس خودش بریزد یعنی خود را در شخصیت متجلی کند و این گونه به شخصیت، عینیت ببخشد.

3- شخصیت را بر اساس قوه ی تخیل خود خلق کند. برای شخصیت ابعاد مختلف بیافریند و هر چه مربوط به او است را از ذهن خود بزاید. (م)

گاهی نویسندگان بعد از انتشار اثر، راز خلق شخصیت ها را بر ملا می کنند و می گویند فلان شخصیت را فلان گونه خلق کردم. (م) مثلا گوستاو فلوبر پس از انتشار «مادام بواری» به کسانی که در پی یافتن الگوی او در خلق این شخصیت بودند گفت:«مادام بواری خود من هستم.»(ادبیات داستانی، جمال میرصادقی) فلوبر، مادام بواری را بر اساس آن چه که در خود می دید خلق کرد و بعد هم راز چگونگی خلق آن را بر ملا ساخت. مثال دیگری در این باب می زنم اما این بار مثالی مللموس تر. حمید لولایی بازیگر موفق دو دهه ی اخیر سینمای ایران، پس از اتمام سریال روتین «زیر آسمان شهر»  درباره ی کارکتر «خشایار» گفت:«خشایار پدر من بود. من او را از زندگی خودم گرفتم. من یک عمر خشایار را در خانه ی خودم دیدم و آن گاه آن را جلوی دوربین آوردم.» مثالی دیگر؛ ما در شاهکار ایرج پزشک زاد؛ دایی جان ناپلئون، با شخصیتی روبرو هستیم به نام «مش قاسم». پزشک زاد او را باغبانی ساده، پایبند به اصول اخلاقی، وفادار به ارباب خود، پاسخ سوال های بی جواب بچه ها و اهل حارث آباد قم معرفی می کند. مولف این رمان بعدها درباره ی «مشق قاسم» چنین گفت:«در خانه ی پدری باغبانی داشتیم به نام مش قاسم. اهل حارث آباد قم بود. وقتی برای سوال هایمان جوابی پیدا نمی کردیم به سراغ این مرد ساده و بی آلایش می رفتیم و او داستانی برای ما سر هم می کرد و ما هم خوشحال و  راضی از نزد او بازمی گشتیم. به پدر وفادار بود و همیشه از اوطاعت می کرد، در همه حال ما را به خواندن نماز تشویق  و از دروغ منع می کرد…، وقتی خواستم «دایی جان ناپلئون» را بنویسم عینا او را در رمانم آوردم. مشق قاسم «دایی جان ناپلدون» همان باغبان خانه ی پدری ما بود.» رابینسون کروزه و الیور تویست نیز بنا به اعتراف صریح نویسندگانشان از افراد موجود در جامعه گرفته شده اند. اما گابریل گارسیا مارکز نویسنده ی درخشان کلمبیایی کمی مخالف این پرده بر افکنی در مورد راز خلق شخصیت ها است.(م) او در پاییز پدر سالار می گوید:«یک نویسنده ی جدی فاش نمی کند که قهرمانانش از چه چیزها – یا از چه کسانی – ساخته شده اند. او باید شرم داشته باشد که اصل و ریشه ی آن ها را فاش کند.» (ادبیات داستانی، جمال میرصادقی)

 

شخصیت پردازی

یک داستان نویس برای آن که شخصیت های داستانش را خوب به خواننده بشناساند، باید او را نسبت به خصوصیات ظاهری و اخلاقی شخصیت های داستانش آگاه سازد. این عمل را شخصیت پردازی می گویند. اگر این کار به خوبی انجام شود، خواننده با شخصیت هایی که حوادث داستان برای آن ها اتفاق می افتد، احساس صمیمیت بسیار زیادی می کند و به این وسیله تاثیر لازم بر او گذاشته خواهد شد. (پلی به سوی داستان نویسی، داریوش عابدی)

در داستان کوتاه بر خلاف رمان و حتی داستان بلند، امکان پرداخت شخصیت ها بسیار محدود است. از این رو اغلب، در داستان های کوتاه یک و یا حداکثر دو شخصیت اصلی بیشتر حضور ندارد.(مبانى داستان كوتاه، مصطفى مستور)

نویسنده در شخصیت پردازی باید این اصول را رعایت کند تا شخصیت هایش واقعی و قابل قبول به نظر آیند:

 

الف) طرز رفتار شخصیت ها باید تا پایان داستان ثابت باقی بماند، یعنی شخصیت ها در یک لحظه یک جور رفتار نکنند و در لحظه ای دیگر طور دیگر. مگر این که نویسنده دلایل قانع کننده ای برای تغییر رفتار شخصیت ها ارائه دهد.

 

ب) باید برای تمام رفتار و اعمال شخصیت ها دلیل محکم وجود داشته باشد؛ به خصوص مواقعی که شخصیت ها تغییر رفتار می دهند. در این جور مواقع، دلایل نویسنده باید کاملا ما را قانع کند.

 

ج) شخصیت ها باید ملموس و واقعی باشند. یعنی نباید مجسمه ی تقوی، مظهرپرستی و دئانت و یا دیوهای پلید باشند. همچنین شخصیت نباید ترکیبی از خصلت های «متضاد و ناممکن» باشد. (تاملی دیگر در باب داستان)

 

شیوه های شخصیت پردازی

1- ارائه ی صریح شخصیت با یاری گرفتن از شرح و توضیح مستقیم

2- ارائه ی شخصیت ها از طریق عمل آنان با کمی شرح و تفسیر یا بدون آن

3- ارائه ی درون شخصیت بدون تعبیر و تفسیر

(عناصر داستان، جمال میرصادقی)

 

نویسنده ممکن است به صورت مستقیم و یا غیرمستقیم به پردازش شخصیت خود اهتمام ورزد. در ادامه این موضوع تبیین می شود.

 

1– پرداخت غیرمستقیم:

        الف: با استفاده از شیوه ی  جدال

             |: جدال با خود

            ||: جدال با طبیعت

            |||: جدال با دیگران

        ب: با استفاده از شیوه ی گفت و گو

2– پرداخت مستقیم (پلی به سوی داستان نویسی، داریوش عابدی)

در معرفی مستقیم شخصیت، نویسنده رک و صریح با شرح یا با تجزیه و تحلیل، می گوید که شخصیت او چه جور آدمی است و یا به طور مستقیم از زبان کس دیگری در داستان، شخصیت داستان را معرفی می کند. مزیت این روش نسبت به پرداخت غیرمستقیم این است که واضح است و مختصر؛ اما هیچ وقت نمی توان به تنهایی از این روش استفاده کرد. اگر معرفی مستقیم همراه با معرفی غیرمستقیم نباشد، داستان نمی تواند احساس در ما برانگیزد؛ زیرا خواننده خواهد گفت که این شخصیت نیست که تو به من معرفی می کنی بلکه شرحی راجع به اوست. (تاملی دیگر در باب داستان)

هر دو نوع پرداخت مستقیم و غیر مستقیم دربرگیرنده ی خصوصیات  ظاهری و خصوصیات اخلاقی است. نویسنده در پرداخت مستقیم، به صورت صریح به پردازش شخصیت اهتمام می ورزد؛ اما در پرداخت غیر مستقیم، باید حداقل یکی از دو شیوه ی «جدال» و «گفت و گو» را به کار بندد. (پلی به سوی داستان نویسی، داریوش عابدی) در ادامه به دو مبحث جدال و گفت و گو پرداخته می پردازم.

 

جدال

جدال ها و برخوردهایی که انسان در این جهان دارد و یک شخصیت نیز در داستان می تواند داشته باشد بر سه نوع است؛ جدال با خود، جدال با طبیعت و جدال با دیگران. این جدال ها می توانند در یک لحظه با هم و یا جدا از هم بر یک شخصیت حادث شود. مثلا در این پاره:

«در شبی بسیار سرد، سربازی بسیار گرسنه در حال جنگیدن با دشمن است.  دشمن هر لحظه به سنگر او نزدیک تر می شود. سرما، گرسنگی و حمله ی شدید دشمن، او را به وسوسه می اندازد که یا فرار کند و یا تسلیم دشمن شود ولی وجدان او را از این دو کار منع می کند.»

در این مثال در یک موقیعت واحد، شخصیت در هر سه جهبه ی جدال(با خود = گرسنگی و وجدان، با طبیعت = سرما، با دیگران = دشمن) در حال جنگ است.

 شخصیت داستان در این جدال ها است که باید خود را به خواننده معرفی کند و ابعاد مختلف وجودی خود را به خواننده ی داستان نشان دهد. این جدال ها میدان هایی است که شخصیت داستان می تواند خود را در آن ها به نمایش بگذارد و نویسنده قادر است با استفاده از این میدان ها، بدون هیچ گونه دخالت مستقیم و یا شعار دادن، به راحتی خصوصیات اخلاقی شخصیت های داستانش را به طور غیر مستقیم معرفی کند. (پلی به سوی داستان نویسی، داریوش عابدی)

 

گفت و گو

قسمت بیشتر زندگی ما را گفت و گو تشکیل می دهد. گفت و گو در داستان باید نشان دهنده ی سن، مواد، جنسیت و وضعیت روحی و اخلاقی شخصیت های داستان باشد. همان طور که در جامعه یک پیرمرد شبیه یک بچه صحبت نمی کند در داستان نیز این گونه تفاوت ها باید کاملا روشن باشد. (پلی به سوی داستان نویسی، داریوش عابدی) در این روش، نویسنده به جای این که به عنوان دانای کل، شخصیت را توصیف کند، او را به دست دیگر شخصیت های داستان می سپارد تا آن ها در گفت و گوهای خود، دست به پردازش شخصیت مورد نظر بزنند. داستان علویه خانم از صادق هدایت داستانی است که اساس آن را گفت و گو شکل می دهد. گفت و گو(دیالوگ) در این داستان نمود بسیار خوبی داشته است. (م)

 

شخصیت های نوعی و فردی(تیپ و شخصیت)

یکی از ملاک های اصلی تقسیم بندی شخصیت، تقسیم بندی شخصیت به دو دسته ی نوعی و فردی است. متاسفانه در کتاب هایی که در این پژوهش به عنوان منبع با آن ها سر و کار داشتم به جرات می توان گفت که در این باره هیچ نگفته بودند حال آن که این امر یکی از محورهای اصلی عنصر شخصیت است. بیشتر این نمود این تقسیم بندی در نمایشنامه ها و فیلم نامه ها است. با توجه به اهمیت این موضوع بر آن شدم تا آن چه خود می دانم را بدون استفاده از هیچ منبعی در این جا بیاورم. مطالب این قسمت نظر شخصی نگارنده ی این تحقیق است؛ لیکن شاید چندان قابل استناد نباشد، از این رو توصیه می کنم در این باره به منابع معتبرتری مراجعه شود.

 

شخصیت های نوعی(تیپ)

اگر در داستانی شخصیتی نماینده ی قشر خاصی از افراد جامعه باشد؛ آن شخصیت، نوعی است و تیپ نامیده می شود. به عنوان مثال فرد جاهل مآبی را فرض کنید با کت و شلوار سیاه، پیراهن سفید در زیر کت، کفش نوک تیز و یک دستمال هم در دست! اگر ما در فیلم یا داستانی با چنین شخصیتی روبرو شویم بی اختیار به یاد شخصیت هایی مشابه این شخصیت در زندگی واقعی یا حداقل داستان ها و نمایش های دیگر می افتیم. این گونه شخصیت ها به راحتی قابل پیش بینی اند زیرا تک بعدی هستند و از لایه های مختلف شخصیتی به دور. وقتی که این گونه شخصیت ها را شناختیم درست مثل این است که هزاران نفر را، یک قشر یا صنف خاص را شناخته ایم. خالق این گونه شخصیت ها، در اثر خود به ویژگی های جزیی آن ها نمی پردازد، مشخصه های رفتاری خاصی را در نظر نمی گیرد. صفاتی که به این نوع شخصیت ها تعمییم می دهد صفاتی کلی است. در این نوع شخصیت ها، ما معمولا با شخصیت های سیاه مطلق و یا سفید مطلق مواجه هستیم و کمتر شخصیتی خاکستری می بینیم.

 

شخصیت های فردی(شخصیت)

در مقابل این این نوع شخصیت، شخصیت هایی فردی قرار دارند. به این نوع شخصیت ها اصطلاحا همان شخصیت اطلاق می شود. شخصیت فردی بر خلاف شخصیت نوعی چند بعدی است،  لایه لایه است، فکر می کند؛ همانند یک انسان واقعی. افکار و خیالات مخصوص به خود را دارد. بر خلاف شخصیتی که تیپ است، وقتی شخصیت نوعی را شناختیم تنها یک نفر را شناخته ایم؛ نه هزاران نفر را. شخصیت های فردی نمایانگر و بازتاب تنها یک شخص هستند و آن هم خودشان است. برای ارتباط برقرار کردن با این شخصیت باید در لایه های آن شخصیت نفوذ کنیم و او را خوب بشناسیم.

 

بررسی و مقایسه ی بیشتر

مثال ملموسی می زنم که دربرگیرنده ی هر دو نوع این شخصیت ها باشد. سریال طنز«مرد هزار چهره» که در نوروز سال های 87 و 88 پخش شد را حتما به خاطر می آورید. کارکتر «مسعود شصت چی» در این سریال یک شخصیت است اما کارکترهایی که به دلایل مختلف در جلد آن ها می رود همگی تیپ هستند. مسعود شصت چی یک شخصیت تمام عیار است؛ زیرا فکر می کند، در مواقع مختلف تصمیم های مختلف می گیرد، خصوصیات مربوط به خودش را دارد، گاهی سفید است و گاهی سیاه و گاهی هم خاکستری؛ بر خلاف تمام تیپ ها و درست مانند تمام انسان های واقعی. او ما را یاد هیچ شخص دیگری در جامعه نمی اندازد و یا به عبارتی دیگر او نماینده ی هیچ قشری در جامعه نیست. اما بر خلاف خودش، شخصیت هایی که در طول داستان در آن ها فرو می رود تیپ هستند. تیپ هایی که ما، همگی آن ها را به کرات در جامعه دیده ایم؛ پزشکان برج ساز، شعرایی که روزگار به شب شعر می گذرانند، پلیسی که قهرمانی اش ورد زبان ها است، کارگردانی که شهره ی آفاق شده است، مربی فوتبالی که با سر و صدا می آید و بی  سر و صدا می رود، افرادی که با تسخیر باورهای مردم به سرکیسه کردن آن ها می پردازند و مواردی از این قبیل. هر کدام از این تیپ ها نمایان گر قشر وسیعی از افراد در جامعه هستند، افرادی که به محض دیدن مسعود شصت چی در قالب آن ها فورا به یادشان می افیتم.تیپ، شخصیتی است ساده و نماینده ی گروهی خاص در جامعه ولی شخصیت پیچیده است و تنها نماینده ی خودش است و خودش به گونه ای که با دیدن آن یاد هیچ فرقه و مسلکی نمی افتیم.

انواع شخصیت از نظر ساخت و بافت

 

1- شخصیت های قالبی

شخصیت های قالبی، شخصیت هایی هستند که نسخه بدل یا کلیشه ی شخصیت های دیگری باشند. شخصیت قالبی از خود هیچ تشخیصی ندارد. ظاهرش آشنا است. صحبتش قابل پیش بینی است. نحوه ی عملش مشخص است زیرا بر طبق الگویی رفتار می کند که ما با آن قبلا آشنا شده ایم. مثلا کسی که ادای جاهل ها را در می آورد یا تقلید هنر پیشه ی معروفی را می کند، شخصیتی قالبی را ارائه می دهد. از این نظر هر کس که با چنین شخصیت هایی در داستان رو به رو می شود از پیش می تواند حدس بزند که رفتارشان چگونه است و صحبتشان دور چه مقوله ای می گردد و در قالب چه جور آدمی فرو رفته اند. (عناصر داستان، جمال میرصادقی) شخصیت قالبی، نوع خاصی از شخصیت های سطحی است. مثلا کلانتر متین و جدی، گارآگاه زیرک و جسور با رفتار و عاداتی استثنایی، پرفسور دیوانه ای که دست به آزمایش های شیطانی بر روی انسان های زنده می زند، جاسوسه ی زیبا و بین المللی داستان های اسرار آمیز و مرموز، شخصیتی کمدی که عینکی یک چشمی به تن دارد و با لهجه ی غلیظ انگلیسی صحبت می کند، قهرمانی جسور و خوش قیافه، زن بابای ظالم، تبه کاری بدیخت با سبیل هایی براق و سیاه و.. نمونه هایی از شخصیت های قالبی هستند. (تاملی دیگر در باب داستان)

 

2- شخصیت های قراردادی

شخصیت های قراردادی، افراد شناخته شده ای هستند که مرتبا در نمابشنامه ها و داستان ها ظاهر می شوند و خصوصیت سنتی و جا افتاده دارند. شخصیت های قراردادی، به شخصیت های قالبی خیلی نزدیک اند و گاه تشخیص این دو از هم دشوار است. در قصه های قدیمی، غول ها، دیوها، جن ها، پری ها، جادوگرها، آدم های خسیس و… شخصیت هایی قراردادی بودند. (عناصر داستان، جمال میرصادقی)

 

* تفاوت شخصیت های قالبی و شخصیت های قراردادی

شخصیت های قالبی و قراردادی بسیار به هم نزدیک هستند؛ از این رو تمیز آن ها از یک دیگر گاهی دشوار است. اصلی ترین تفاوت این دو نوع شخصیت در این است که شخصیت های قراردادی با وجود خصوصیات سنتی و جا افتاده  بر خلاف شخصیت های قالبی قابل پیش بینی نیستند. وقتی سخن از یک «جاهل مآب» می آید می توان حدس زد که این جاهل یک دست کت و شلوار مشکی بر تن دارد، زیر آن پیراهن سفیدی پوشیده و یک دستمال هم در دست دارد. دایره ی واژگانی او هم قابل پیش بینی است. حتی می توان لحن صحبت کردن او را هم تصور کرد. حدس رفتار او در موقعیت های مختلف هم کار ساده ای است. همه ی این قابل پیش بینی بودن ها از مختصات شخصیت های قالبی است. اما برعکس؛ شخصیت قرار دادی بر خلاف خصوصیات سنتی و جا افتاده اش قابل پیش بینی نیست. شخصیت یک آدم خسیس، یک شخصیت قالبی نیست زیرا کسی نمی تواند با شنیدن اسم «آدم خسیس» همان طور که با شنیدن اسم «جاهل مآب» شروع به پیش بینی می کند، شروع به پیش بینی کند. اگر کسی چنین ادعایی دارد همین الآن شخصیت «حاجی آقا»ی صادق هدایت را پیش بینی و توصیف کند؟(البته مشروط بر این که این کتاب را هنوز نخوانده باشد)!

از دیگر تفاوت های این دو نوع شخصیت میزان تکرار است. شخصیت های قالبی در داستان های مختلف تکرار یکدیگر هستند اما شخصیت های قراردادی علی رغم قراردادی بودنشان، در داستان های مختلف با یکدیگر تفاوت های بیشتری دارند(م).

 

 

3- شخصیت های نوعی

شخصیت نوعی یا تیپ نشان دهنده ی خصوصیات یک گروه یا طبقه ای از مردم است که او را از دیگران متمایز می کند. شخصیت نوعی نمونه ای است برای امثال خود. (عناصر داستان، جمال میرصادقی)

 

4- شخصیت های تمثیلی

شخصیت های تمثیلی شخصیت هایی جانشین شونده هستند، به این معنا که شخصیت یا شخصیت هایی جانشین فکر و خلق و خو و خصلت و صفتی می شوند؛ مثل آقای دیو سیرت، خانم خوش طینت. این نوع شخصیت ها دو بعدی هستند، بعد فکری و خصلتی که مورد نظر گوینده است و بعدی که در آن مجسم می شوند. (عناصر داستان، جمال میرصادقی)

 

5- شخصیت های نمادین

شخصیت هایی هستند که نویسنده را قادر می کند تا مفاهیم اخلاقی یا کیفیت های روحی و روشن فکرانه را در قالب عمل در آورد. شخصیت های نمادین، نماد (و سمبل) چیز دیگری هستند، در غیر این صورت اصلا نمادین نیستند. شخصیت نمادین کسی است که حاصل جمع اعمال و گفتارش، خواننده را به چیزی بیشتر از خودش راهنمایی کند؛ مثلا او را تجسمی از وحشی گری یا نیروی رهایی بخش یا مظهری از امید ببیند. (عناصر داستان، جمال میرصادقی)

 تفاوت شخصیتهای تمثیلی و نمادین

درباره ی تمثیل که در بیشتر موارد آن را با نماد یکی در نظر می گیرند، باید گفت میان این دو تفاوت هایی وجود دارد.

نخست این که تمثیل بیشتر به معنای باطنی متن اشاره دارد تا نفس زیبایی تصاویر. دوم این که پشت تمثیل همیشه تفکری پنهان شده است، اما در نماد این چنین نیست. برای همین در کتاب های مقدس، داستان ها بیشتر به صورت تمثیلی ذکر شده اند تا در هر دوره ای قابل تأویل و تفسیر باشد و با گذشت زمان تازگی خود را از دست ندهد.

 

6- شخصیت های همه جانبه

شخصیت های همه جانبه در داستان ها، توجه بیشتری را به خود جلب می کنند. این شخصیت ها با جزئیات بیشتر و مفصل تر تشریح و تصویر می شوند. خصلت های فردی آن ها نیز ممتازتر از شخصیت های دیگر رمان است. (عناصر داستان، جمال میرصادقی)


 

شخصیت های سیاه، سفید، خاکستری

در این مبحث نیز مانند بحث کارکترهای نوعی و فردی منبعی را نیافتم از این رو براساس دانسته های خودم دست به نگارش این بخش زدم. مطالب این بخش نظرات شخصی من است. برای استناد به منابع معتبرتری رجوع شود.

 

شخصیت های داستان بلاخره یا خوب هستند و به صفات مثبت گرایش دارند و یا این که بد هستند و در دسته ی آدم های منفور، پلید و شرور جای می گیرند. ممکن هم هست که شخصیتی در بعضی رویدادها چهره ای مثبت از خود نشان بدهد و در بعضی دیگر از وقایع خود را با خصایصی منفی به خواننده بشناساند. با توجه به این معیارها شخصیت ها را به سه دسته ی سیاه، سفید و خاکستری تقسیم می کنند و هر شخصیت را در دسته ای جا می دهند.

شخصیت های سیاه

شخصیت های سیاه، شخصیت های پلید داستان هستند. افرادی با شخصیت های شرور، پلید، بد ذات، بدجنس، نامرد، بی معرفت و نمک نشناس و… «و در کل منفی» در این دسته جای می گیرند.

این شخصیت ها عموما در داستان نقش مخالف را بازی می کنند. به دلیلی با نقش اصلی در تقابل قرار می گیرند و در اثر کنش و واکنش های این دو داستان شکل می گیرد. در پاره ای از موارد هم (البته به ندرت) نقش اصلی را به عهده می گیرند و شخص مثبت داستان در نقش شخصیت مخالف در برابر او قرار می گیرد. معمولا این افراد تک بعدی بوده و در تیپ سازی از آن ها استفاده می شود.

 

شخصیت های سفید

شخصیت های سفید، در داستان شخصیت هایی هستند موافق با هنجارهای اجتماع. کارهایی که می کنند مورد قبول جامعه و برابر با عرف است. همگی ما با مادران مهربان، پرستاران فداکار، پلیس های وظیفه شناس و نمونه هایی از این قبیل در داستان ها آشنا هستیم. شخصیت هایی از این دست، شخصیت هایی هستند که اصطلاحا «سفید» نامیده می شود.

      شخصیت های سفید در داستان معمولا عهده دار نقش اصلی هستند و رویاروی نقش مخالف که غالبا سیاه است قرار می گیرند. در اندک مواردی پیش می آید که نقش مخالف را بازی کنند و آن هم مواقعی است که شخصیت سیاه داستان در نقش اصلی ظاهر شود. شخصیت سفید نیز مانند شخصیت سیاه در تیپ سازی کاربرد دارد.

 

شخصیت های خاکستری

شخصیت های خاکستری به مفهوم کلمه شخصیت هستند(یعنی تیپ نیستند البته در غالب موارد).

این شخصیت ها در موقعیت های مختلف رفتارهای متفاوت از خود نشان می دهند. رفتار این شخصیت ها بسته به موقعیتی است که در آن گرفتار هستند. یک شخصیت سفید ممکن است به خاطر اصولی که به آن پایبند است جواب بدی را با خوبی بدهد اما شخصیت خاکستری این گونه نیست. رفتار او در مواقعی که به نفعش نباشد ممکن است حتی خبیثانه هم شود و گاهی هم تا حد یک قدیس پا فرا بگذارد. پدری که با فرزندانش مهربان است و برای رفاه آن ها از جان مایه می گذارد اما با همسرش رفتار مناسبی ندارد، بازنمود یک شخصیت خاکستری است. شخصیتی که گاه سفید است و گاه سیاه. این نوع شخصیت داستان را بهتر می تواند جلو ببرد تا یک شخصیت سیاه مطلق یا سفید مطلقِ قابل پیش بینی. شخصیت های خاکستری بر خلاف شخصیت های سیاه و سفید معمولا لایه لایه و چند بعدی هستند. پیش بینی رفتار آن ها برخلاف شخصیت های سیاه یا سفید مطلق کار سهلی نیست. شخصیت های خاکستری در تیپ سازی جایی ندارند، آن ها شخصیت هایی هستند فردی و با ویژگی های خاص خود.(م)


 

انواع شخصیت از نظر میزان فعل و انفعال(شخصیت های ایستا و پویا)

 

1- ایستا

شخصیت ایستا، شخصیتی در داستان است که تغییر نکند یا اندک تغییری را بپذیرد. به عبارت دیگر؛ در پایان داستان همان باشد که در آغاز بوده است و حوادث داستان بر او اثر نکند یا اگر تاثیر کند، میزان تاثیر کم باشد. (عناصر داستان، جمال میرصادقی)

شخصیت ایستا، شخصیتی است که از اول تا آخر داستان، تحولی در رفتارش روی نمی دهد یعنی همان طور می ماند که در ابتدای داستان بود. (تاملی دیگر در باب داستان)

شخصیت های ایستا در طول داستان متحول نمی شوند(گرچه ممکن است ساده نباشند و جامع باشند). (مبانى داستان كوتاه، مصطفى مستور)

یک مثال: سیندرلا در داستان خود، شخصیتی است کاملا ایستا. وی علی رغم این که از کلفتی به شاهزادگی می رسد اما همان خوی و منش سابق خود را حفظ می کند. جز  در لباس و مکان زندگی، او در ابتدا و پایان داستان فرقی ندارد. (م)

 

2- پویا

شخصیت پویا شخصیتی است که یک ریز و مداوم در داستان دستخوش تغییر و تحول باشد و جنبه ای از شخصیت او، عقاید و جهان بینی او و یا خصلت و خصوصیت شخصیتی او دگرگون شود. این دگرگونی ممکن است عمیق بـاشد یا سطحی، پردامنه باشد یا محدود. این تغییرات اساسی و مهم است و ممکن است در جهت سازندگی یا ویرانگری شخصیت عمل کند. (عناصر داستان، جمال میرصادقی)

شخصیت های پویا دچار دگردیسی شخصیتی می شوند و در اثر رویداد های داستان متحول می شوند. (مبانى داستان كوتاه، مصطفى مستور)

شخصیت پویا، در برخی ابعاد شخصیتش تحولی دائمی و ماندنی روی داده، این تغییر و تحول ممکن است خیلی زیاد یا خیلی کم باشد. همچنین ممکن است رو به خوبی یا بدی باشد اما باید حتما «مهم و بنیادی» باشد. برای این گونه شخصیت ها بیشتر از یک جا در داستان های کوتاه نیست. (تاملی دیگر در باب داستان)

پس شخصیت پویا شخصیتی است که تغییر می کند، به عبارت بهتر شخصیتی که پویا است در پایان داستان با آن چه که در ابتدا بوده است متفاوت است. تغییر شخصت نباید به طور ناگهانی اتفاق بیفتاد زیرا برای خواننده باور پذیر نیست (م).

برای این که این تغییر مورد قبول خواننده قرار گیرد، تغییر و تحول باید سه شرط مهم را دارا باشد:

1- تغییرات و تحولات باید در حد امکانات آن شخصیتی باشد که این تغییرات را موجب می شود.

2- تغییرات باید به حد کافی معلول اوضاع و احوالی باشد که شخصیت در آن قرار می گیرد.

3- باید زمان کافی وجود داشته باشد تا آن تغییرات به تناسب اهمیتش به طور باور کردنی اتفاق بیافتد.


انواع شخصیت از لحاظ نوع حضور در داستان

 

شخصیت اصلی

شخصیتی که رویاروی شخصیت اصلی قرار می گیرد و تحقق اهدافش را به تعویق می اندازد یا به کلی منتفی می کند، شخصیت مخالف نامیده می شود.

داستان های کوتاه، بیشتر از یک یا دو جا برای شخصیت اصلی ندارند. منظور از شخصیت اصلی، شخصیتی است که در داستان خوب گسترش یافته، گاهی تحول می پذیرد و نیز دقیق تر توصیف می شود. (تاملی دیگر در باب داستان)

شخصی را که در محور داستان کوتاه یا رمان قرار می گیرد و نظر ما را به خود جلب می کند، «شخصیت اصلی» یا «شخصیت مرکزی» داستان می نامند. (عناصر داستان، جمال میرصادقی)

 

شخصیت فرعی

شخصیت های فرعی داستان را رنگ آمیزی می کنند. نویسنده هم مثل نقاش که برای تکمیل تابلو مدام جزئیاتی را اضافه می کند، شخصیت های فرعی را به داستان می افزاید تا داستان عمق، رنگ و بافت دقیق تری بیابد. (سیگر، ص 153، به نقل از پایان نامه ی خانم خدیجه ی بخشی زاده با عنوان تحلیل محتوایی بوستان سعدی از دریچه ی عناصر داستانی آن)

 

شخصیت مخالف

اگر شخصیت اصلی در مبارزه با شخصیت دیگری باشد، آن شخصیت دوم را «شخصیت مخالف» می گویند. (عناصر داستان، جمال میرصادقی)

شخصیت مقابل

در حکایت هایی که قهرمان و ضد قهرمان و جدال آشکار نداریم، یک شخصیت مقابل داریم که ساختار حکایت را برپا نگه می دارد و علاوه بر بیان ویژگی های شخصیت اصلی، بهانه ی بیان درون مایه نیز می شود.

اشخاص دیگری که دربرابر شخصیت اصلی قرار می گیرند و یا شخصیت مخالف را بهتر و برجسته تر نشان می دهد به «شخصیت مقابل» معروف اند. به کار بردن شخصییت مقابل در برابر شخصیت اصلی یا شخصیت های دیگر، کیفیت و ویژگی های همه ی آن ها را بهتر خلق و ظاهر می کند، مثلا «سانچو» در «رمان دن کیشوت» شخصیت مقابلی است که هم کیفیت ها و ویژگی های دن کیشوت را بهتر مشخص می کند و هم کیفیت ها و ویژگی های خودش را. (عناصر داستان، جمال میرصادقی)

 

شخصیت هم راز

در برخی حکایت ها با شخصیت هایی روبرو می شویم که شخصیت اصلی حکایت به او اعتماد می کند و راز خود را با او در میان می گذارد. این شخصیت را می توان شخصیت هم راز می گویند.

شخصیت های هم راز معمولا جزء شخصیت های فرعی به شمار می روند.

شخصیت هم راز، شخصیتی فرعی در داستان و نمایشنامه است که شخصیت اصلی به او اعتماد می کند و اسرار مگو را با او در میان می گذارد. (عناصر داستان، جمال میرصادقی)

 

Article source: http://zemzemehaeghalam-91.blogfa.com/

tiger pelak 2 زمزمه های قلم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code