ایستگاه هنر

نوشته شده در موضوع خرید اینترنتی در ۱۶ فروردین ۱۳۹۵

بـــی پرواز….

زندگی حس غریب همان پرنده مهاجر دستان سهراب است

که روزی می خواست پرواز کند تا دورها

ولی یک سنگینی بالهایش را از پرواز باز می دارد

برمی گرددبه بالها وپاهایش می نگرد:

چیزی نمی بیند حیران به اطراف می نگرد

– چیست آنچه اورا بی پرواز کرده – می تــرسد

به لانه اش که می نگردتازه می فهمد که چه اتفاقی برای دلش افتاده است:

خاطره های تکه تکه شده اش دست ازسردلش برنمی دارند

گوشه گوشه لانه کوچکش پراست از:

 لبخندهاوگریه ها، تنهاییها وشادی دورهم بودنها ووو…

می خواهد برود ولی نمی تواند…

یک آن تصمیم پرنده کوچک :باید بروم…

پرواز… پرواز …ونیم نگاهی به لانه کوچکش که هرآن کوچک وکوچکتر میشود:دیدی کاری نداشت…به همین راحتی..

هرچه لانه دورتر وکوچکتر می شود قلبش کند وکند تر می زند

حالا که سخت ترین کار راانجام داده ام چرا از پس ساده ترین کار برنمی یام:

قلب کوچکم !از من چه میخواهی …اذیتم نکن..شب می رسد ومن هنوز یک شهرهم دور نشده ام…

وقلب کوچک که بی رمق وناتوان می زند می گوید:نرو بی خاطره میشم…نرو بی همسایه میشم…نرو تنها میشم…

همین لانه کوچک مارا کافیست،فقط برگرد …

پرنده ناراحت:مگه به حرف توئه؟!..شب شد …

قلب کوچک که می بیند علاجی نیست از رفتن:پس فقط یکبار دیگر برگردتا برای آخرین بار لانه مان را ببینم:

آه… راحت شدم…یه مسافر انگار دنبال لانه ای میگرده…خداکنه بره خونه ما…رفت…دیگه لانه مان تنها نیست…

باهمندتنها نیستند…حالا میتونی بری…برو…برو…برو تانظرم عوض نشده….

چشم اشکی می ریزد :…نگران نباش …..تا مسافر هست یه خونه هیچوقت تنها نیست ….

زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجردارد….سهراب سپهری 

برچسب‌ها: جملات کوتاه وخواندنی


Article source: http://istgahehonar.blogfa.com/category/16

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code